و له
روشنش مىگردد احوال دلم در پيش يار * هركه چون پروانه يك شب مىشود مهمان شمع
بيت
نبستم هيچگه از اختلاط دوستان طرفى * به رنگ رشتهء گلدسته پامال عزيزانم
و له
ز عكس او گلى هر لحظه در باغى نظر دارم * گلافشان شعلهاى از داغ سودايى به سر دارم
به چشم كم مبين اشك به خون غلطيدهء ما را * كه من از نخل اميد دو عالم [ اين ] ثمر دارم « 1 »
و له
جان در تنم به رقص روانست از نشاط * گويا تو ياد اين دل مهجور مىكنى
و له
شكست شيشهء يكدل چنانست * كه چندين كعبه ويران كرده باشى
ز عشق آن روز لذّت مىتوان برد * كه داغى را نمكدان كرده باشى « 2 »
و له
كورانه پى مصلحتانديش نرفتم * از كوى تو هرگز قدمى پيش نرفتم
دورى نتواند به ميان پاى گذارد * بىهمرهى ياد تو از خويش نرفتم
14
العارف باللّه المولى حبيب اللّه طابثراه
ساكن عباسآباد اصفهان و در عقليّات مشهور زمان بود . نتايج افكار حكما را با معارف اصحاب شهود تطبيق نموده و به مشرب و مسلك صوفيه انس و عادت
هامش
( 1 ) . كه من از نخل اميد دو عالم اين ثمر دارم . در نسخه « ت » اين ذكر نشده است .
( 2 ) . اين بيت را نسخهء « پ » ندارد .