و له
بى آبله ماند كف پايى كه در اين راه * از سرزنش خار جفايت گله دارد
و له
ز آهى « 1 » مىكنم چون شمع روشن پيكر خود را * به دست خويش بر سر مىكنم خاكستر خود را
فرد
خميازه كشيديم به جاى قدح مى * ويران شود آن شهر كه ميخانه ندارد
فرد
دورى ميان ما و تو صورتپذير نيست * نقاش سرو و فاخته همراه مىكشد
فرد
نيست ظالم را پس از مظلوم چندان فرصتى * شمع با پروانه در يك شب ز محفل مىرود
و له
بر اميد آنكه شايد يك دمت بينم به خواب * دوش تنهايى به صد افسانهام در خواب كرد
و له
غم دوستان دشمن جان من شد * خوشا حال او كاشنايى ندارد
فرد
از هلال خم ابروى تو دل رفت ز كار * حل شد اين عقده و از ناخن تدبير چكيد
هامش
( 1 ) . از آهى مىكنم .