[ ابيات ]
پر افشانى چو كاكل سنبل از جيب صبا افتد * بگردانى چو نرگس فتنه در ميخانهها افتد
هواى تاج زر گردنكشان را پست مىسازد * چو روشن گشت شمع بزم در يك شب ز پا افتد
و له
چو نور و سايه مىخواهد دلم تا متصل باشد * سر من در كنار او سر او در كنار من
و له
گر به فرياد من خسته نه هوش تو رسد * چقدر ناله كشد قد كه به گوش تو رسد
و له
به ارباب جهان كى مىرسد فرياد مسكينى * كه مانند صدف دارند از دُر گوش سنگينى
و له
ز عالم گرچه « 1 » با صد داغ حسرت رفتهام شادم * كه چون طاووس كردم ز آشيان پرواز رنگينى
و له
دو عالم را جزاى قاتل من ده خداى من * كه بس باشد همين ذوق شهادت خونبهاى من
چو نفى نفى اثبات است از مردن نمىترسم * بقاى من چو شمع كشته باشد در فناى من
هامش
( 1 ) . ز عالم بسكه با صد داغ .