منه
رفتى ز بزم و رنگ به رخسار ما شكست * همچون حباب شيشهء دل بىصدا شكست
و له
در بزم دوش يار مرا بىنقاب سوخت * باز اين ستاره سوخته را آفتاب سوخت
و له
از بس كه دلم در ره شوق تو نفس سوخت * از ناله من زمزمه در كام جرس سوخت
و له
تا من بناى جور تو ويران نمىكنم * از گريه منع ديدهء گريان نمىكنم
و له
زبان داغ دلم را بر لب اظهار مىآرد * ز گلشن برگ گل را بلبل از منقار مىآرد
و له
ياد آن روز كه دل در خم گيسوى تو بود * پيچ و تاب رگ جانم شكن موى تو بود
و له
ناله دامن به چراغ دل پرداغم زد * باد نگذاشت چراغان كنم اين صحرا را
منه
چون شمع سوخت يكسر جانى كه بود ما را * تا عقده خموشى از لب گشود ما را
منه
چون شيشه چند باشم مست شراب غفلت * تا كى هوا فزايد از هر سجود ما را
و له
چون موجهء سرابم در شورهزار عالم * كز بود بهرهاى نيست غير از نمود ما را
هنگامى كه راقم حروف وارد كاشان بود ميرعبد الحى كاشى حكايت كرد كه حضرت علّامى آخوند مسيحاى فسائى قدس اللّه روحه وارد كاشان شده بود فصل تابستان بود و عقرب در آن فصل در كاشان بسيار و در عوام اشتهار دارد كه عقرب كاشان غريب را نمىگزد بنابراين چون شب شود كسى كه غريب باشد به آواز بلند