تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكرة المعاصرين ( فارسي ) — صفحة 117

مساهمون:

ص١١٧
علميّه را تلقين از آن عارف ربانى يافته و پرتو التفات او بر مشاعر اين قاصر تافته گاهى به انشاى اشعار زبان مقالش ترجمان حال شدى . [ 5 ] اين چند بيت از آن جمله است .

رباعيات

اى شوخ بيا « 1 » درون درويش نشين * كان نمكى بر جگر ريش نشين در هجر تو دامنم گلستان شده است * يك دم به كنار كشته خويش نشين
منه
از گفت و شنيد خويش درهم نشدى * شرمنده ز روى اهل عالم نشدى صد مرتبه بيش خر شدى دانسته * يك بار چرا به سهو آدم نشدى
منه
تا كى ز غمش « 2 » چو شمع گريان باشم * در آتش عشق او فروزان باشم تا چند در انتظار او آينه‌وار * سر تا به قدم ديدهء حيران باشم
و له
ما باده‌كشان شنبه و آدينه ندانيم * جز جام شراب و دل بىكينه ندانيم
ايضا
به گلشنى كه مرا بخت رهنمايى كرد * نسيم هم نتواند گره‌گشايى كرد
و له
فيض نيكى بين كه آخر شد چراغ تربتم * ز استخوان شمعى كه در راه همامى داشتم
منه
كوچه‌اى را دويده‌ام كه مپرس * جاده‌اى را بريده‌ام كه مپرس گشت در جستجوى او چندان * اشك بر دور ديده‌ام كه مپرس در سر كوى او به رسوايى * جامه چندان دريده‌ام كه مپرس به همين چشم كم كه مىبينى * آنقدر چون تو ديده‌ام كه مپرس « 3 »
هامش
( 1 ) . اى دوست بيا در دل . ( 2 ) . تا كى به غمش . ( 3 ) . دو بيت آخر را نسخهء « پ » ندارد .