بى باد بهار نفست گشت خزان دل * برگ و بر اين باغ به يكبار فرو ريخت
تا گلشن جانپرور عمر تو خزان شد * در پيرهن طاقت ما خار فرو ريخت
بال و پر مرغان چمن گشت شكسته * زين طرفه خزانى كه به گلزار فرو ريخت
* * *
امروز كه از لطمه رخ صبح كبود است * در ماتم علّامه اصحاب شهود است
از اشعار بلاغت آثار آن عالى مقدار چند بيتى كه اكنون به ياد است ايراد مىنمايد .
اشعار
شبى برخيز و بر رويت در صد مدّعا بگشا * چو بال جبرئيل از يكدگر دست دعا بگشا
منه
برافكن پرده از رخسار و كوته ساز دعوى را * به هفتاد و سه ملّت جلوه ده شمع تجلّى را
منه
با چراغ مه و خورشيد چكار است مرا * نفس سوخته شمع شب تار است مرا
حيرتم بست « 1 » چو تصوير ره گفتوشنود * خاطرم شاد كه در بزم تو بار است مرا
من به اميد وفاى تو به دام افتادم * ورنه با سلسلهء زلف چكار است مرا « 2 »
ديگر
يقين دارم كه ياقوت لبش آب صدف دارد * به لعل نازك او ديدهام تا جاى دندان را
هامش
( 1 ) . حيرتم بسته چو تصوير .
( 2 ) . اين بيت در نسخه « پ » ذكر نشده است .