ديگر
شمعى نزد از دست تو بر سر گل داغى * روشن نشد از پرتو حسن تو چراغى
ديگر
نمك ز شور جنون رفت و بىدماغم كرد * سياهى از سر داغم فتاد و داغم كرد
و له
غم نيست اگر دل غم بسيار ندارد * اين بس كه به من عيش سروكار ندارد
و له
ساقى بيار باده كه كارم به كام شد * مى در پياله ريز كه عيشم مدام شد
ديگر
تا كه شاهين زبانت به ترازوى دو گوش * سخن خويش نسنجد به سخندان مفروش
منه
از شرم گل روى تو چون رشتهء گوهر * از ديده نگاهم عرقآلود برآمد
منه
همين بس است كه مىبايدم جدا ز تو زيست * دگر حكايت شبهاى انتظار مپرس
منه
قطع نفس خصم به مقراض خموشى است * مگشاى به تندى لب و شمشير دو دم باش