از رفتن خورشيد جهانگير مسيحا * نور از [ نظر « 1 » ] صبح ضميران سخن رفت
شد تيرگى روز سخن بر همه روشن * كان شمع فروزان ز شبستان سخن رفت
رنگ از رخ گل رفته و بو از خم سنبل * آن حلّه طراز گل و ريحان سخن رفت
شادابى معنى ز سحاب قلمش بود * از رفتن او فيض گلستان سخن رفت
ماتمكده شد خطه الفاظ و معانى * سلطان سخن شأن سخن جان سخن رفت
شيونكده گرديد گلستان هَزاران * فرياد كه دستان زن بستان سخن رفت
تا كلك خرامندهء او از حركت ماند * جنبش چو رگ سنگ ز شريان سخن رفت
در ابر نهان تا شده آن نيّر اعظم * نور از نظر اختر تابان سخن رفت « 2 »
سرمايه ده نكتهفروشان جهان بود * او رفت ز عالم سروسامان سخن رفت
انگشترى جم « 3 » به كف اهرمن افتاد * كان خاتم فرمان و سليمان سخن رفت
هامش
( 1 ) . نور از نظر . در نسخهء « ت » نفس ذكر شده است .
( 2 ) . اين بيت را نسخهء « پ » ندارد .
( 3 ) . انگشتر حيلت .