خواجه 1 يحيى را كه پسر خورد و مقبول خاطر [ 295 ] ايشان بوده طريقهء رابطه فرموده بودند . بخاطر 2 خواجه محمد يحيى رسيد كه آيا توجه بر روى مبارك ايشان مىكرده باشم يا 3 به چشم . ايشان را 4 اشراف شد . انگشت شهادت بر دو ابروى خود نهادند . خواجه محمد يحيى دريافت كه اشاره 5 بميانهء دو ابرو 6 ست .
نظر در ميان دو ابرو بايد كرد . آن مخلص مىگفت كه چون حضرت ايشان بطريق قصهء مشكل مرا حل نمودند و بر خاطر من مطلع شدند من حيران 7 ماندم و متحير شدم و در نگاهداشت خواطر پراكنده 8 و خطرات پريشان در مجلس عالى كوشش عظيم 9 بر خود لازم گرفتم . و يكى از تصرفات حضرت ايشان آنست 10 كه مخلصى مىگفته 11 كه يكبارى 12 مرا عارضهء چند بيمارى متضاده پيدا شد بترسيدم 13 و خواستم كه خود را به نظر حضرت ايشان برسانم . بثقلى تمام بملازمت عالى آمدم . اتفاقا آن حضرت طعام مىخوردند . اشارت به من كردند كه در اكل طعام شريك شوم 14 بعرض اقدس رسانيدم كه من 15 اينچنين حال دارم . پيش طلبيدند و بدست چپ نبض مرا گرفتند و گفتند : قصهء نيست ، بخوريد . حسب الامر موافقت نمودم و دم بدم 16 در خود 17 احساس سبكى مىنمودم . چون از آن مجلس 18 برآمدم اصلا در من اثر بيمارى 19 نمانده بود و 20 يكى از مخلصان حضرت ايشان كه بر قول وى اعتماد تمام است نقل كرد كه ماه رمضانى 21 درآمد و ضعف بدنى [ 296 ] و بيمارى ظاهرى بر حضرت ايشان غلبه داشت . حافظ 22 جلال الدّين نام عزيزى كه در خوشخوانى 23 درجهء كمال داشته خواست كه ختم قرآن كند . شب اول چند سىپاره قرائت نمود و ضعف حضرت ايشان متضاعف شد اما چون مىخواستند كه جماعت ترك نشود ارادهء اين داشتند كه أ لم 24 تر كيف * در تراويح 25 بخواند تا صحتى 26 پيدا شود و قوتى بگيرند ، بعد از آن مصحف بشنوند و آن حافظ ميل آن داشت كه ختم 27 ترك 28 نشود و زود از آن امر 29 فارغ گردد 30 . شب 31 اول بسيار خواند . روز ديگر حضرت ايشان بمطايبه بحافظ گفتند كه شما ما را بيمار ساختيد . او 32 با وجود اين متنبه نشد و بتاخير ختم 33 چندانى راضى 34 نشد 35 . چون حضرت ايشان از آنجا درگذشتند تبسم كرده 36
كلمات الصادقين ( فارسي ) — صفحة مقدمه 181
مساهمون: محمدصادق دهلوي
صمقدمه ١٨١