خوى تو به خشم ما يكى كرده زبان * ما بىكس و دوستان همه دشمن جان
ما را كه دهد به يكدگر صلح اگر * بىغيرتى من ننهد پا به ميان
* * *
در بحر جهان درّ وجودم يكتاست * دوران خود را به زيب ذاتم آراست
پشت فلك از تواضع من شده خم * گو پشت خمى مشو به تعظيمم راست
* * *
چون در دل شه كنون تصرّف دارم * از عمر تلف كرده تأسّف دارم
گويند كه كمبها بود بندهء پير * من در پيرى قيمت يوسف دارم
* * *
ديشب رخ خورشيد مثالى ديدم - بىشرم و حجاب * گستاخ به گرد سر او گرديدم - بىوهم و عتاب
حاصل كه به كام خويشتن تا دم صبح - در گلشن وصل * مىگشتم و گلهاى هوس مىچيدم - امّا در خواب « 1 »
* * *
زهّاد همه عذاب روحم دادند * رندان همه مژدهء فتوحم دادند
آنان همه توبهء نصوحم دادند * اينان همه بادهء صبوحم دادند
* * *
آنى تو كه بىمهر دلت پركين است * نسبت به كه ؟ با دلم كه مهر آيين است
من ز آن همه خوبان كه تو مىدانى و من * هرگه به تو دل دهم سزايم اين است
* * *
چون گلشن دوستى پر از خار جفاست * غم نيست اگر دل من افگار جفاست
اين مى خلدم كه در دل او گذرد * كين خو به جفا كرده ، سزاوار جفاست
* * *
هامش
( 1 ) . رباعى مستزاد .