به عزّت آورى او را گرش توانى يافت * « كه آشكار شود سال اين طلسم تو را » « 1 »
لغز معمّا به اسم خضر گفته
آن مثلث اسم كآمد از شقوق حل وى * با نقود چار شق ، نقدش يكى ، اى سرّ خط
هست بيرون و درون او موافق در حساب * آخر وى ، ثلث اوّل آمد و ربع وسط
داغ بر دل ، همچو عاشق ، خال بر رخ چون نگار * هست نام داغ و حالش نزدِ اهل خط نقط
متّصل خواهند بودن هر سه حرف او به هم * تا جمل وضع حروف وى بود بر يك نمط
پى به خضرِ اين لغز پير خرد مىآورد * گر نخواهد كرد در ظلمات فكرت ره غلط
گو لغز كم كن ز تعدادش معمّا را نخست * تا پى تحرير تاريخش قلم سازيم قط
خضر را بالفرض بر باد ار رود نقد تراب * شور تاريخ دگر افتد درين پرشور شط
و له ايضا من سحر انفاسه فى التّواريخ
شهشه نشان ، پادشاه جهان * شهنشاه آفاق طهماسب شاه
شهى كز شرف خسرو هند و روم * به پايش فكندند تاج و كلاه
زحل پاسبان و عطارد دبير * سپهر آستان ملايك سپاه
چه شاهى كه بر عدل و احسان او * انوشيروان است و حاتم گواه
زهى ابر رحمت كه از فيض او * تر و تازه شد خشك گشته گياه
چه روشن ضميرى كه پرنور شد * ز ذرات او جرم خورشيد و ماه
هامش
( 1 ) . به سال 980 ه . ق اشاره دارد .