تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي ) — صفحة 46

مساهمون:

ص٤٦
بر آن عاشق‌كش بىباك مىنازم كه در محشر * اگر دعوى خون خود كنم ، گردد گواه من خوشم با عالم عصيان كه در محشر گنهكاران * شوند از قيد شرم آزاد در جنب گناه من رفيعى كى فزايد حسرت من بر سر حسرت * سيه‌چشمى اگر افتد نگاهش در نگاه من
* * *
صف محشر خورد بر هم كه آيا كيست اين قاتل * كه مىخواهد شهيد تيغ او ، عذر گناه او گواه بيگناهى گر ازو خواهند تا محشر * شهيد او همان خواهد شدن اوّل گواه او
* * *
اى دوست چه ترسانى از دورى خود ما را * معلوم كه هجرانت با ما چه تواند كرد
* * *
پسرا كدام صحبت كه تو آرزو نكردى * كه نشست با تو يكدم كه تو ميل او نكردى
* * *
نمىدانم چه سازم آه با چشم غيور خود * كه بهر ديدنش مىميرد و سويش نمىبيند
* * *
به من ظلمى كه آن كافر دل بىرحم كرد آخر * اميدم هست كاوّل پرسش روز جزا باشد محبّت هست اگر دل را به دل من حيرتى دارم * كه او چون مىتواند يك نفس از من جدا باشد
* * *
ز نو آزردم از بهر تو بدخو ، خاطر يارى * كه هرگز در دلش نگذشت آزار دل زارم
* * *