ز پادشاهى خسرو چه ذوق شيرين را * كه جوى شير بريدن به دست فرهاد است
به زادهات مده اى ديده اسم طوفان ياد * چرا كه طفل تو در كار خويش استاد است
* * *
نگاهى دى ز طفلى ديدهام اى دل ز من برده * كه مىبرد از كفم البتّه گر دل پيش من مىبود ؟
* * *
چون شنيدى كز سر كويت رفيعى شد به خاك * هيچ رفتى گريهاى كردى ، عزايى « 1 » داشتى
* * *
تا به كى با همچو من يارى به كين باشد كسى * من نه آن يارم كه با من اينچنين باشد كسى
نيست چندان مشكل از دل مهر او كردن برون * مىتواند كرد بيرون گر برين باشد كسى
وصل او چون بيشتر در رشكفرمايى ماست * در فراق او چرا اندوهگين باشد كسى
* * *
مَلَك را بال و پر سوزد ز آه صبحگاه من * حذر تا مىتوانى مىكن از تأثير آه من
گواه بيگناهى مىشوم خود قاتل خود را * اگر در حشر گردد از نگاهى عذرخواه من
حقيقت چون نورزد با دل من غم كه در عالم * ز پيش هركه بگريزد ، گريزد در پناه من
هامش
( 1 ) . اصل : عذاى .