دلم را خون مكن ناگه روم يكباره از يادت * رفيعى رفت بارى ، يادگارى در ميان باشد
* * *
چرا محلّ خطت در سرست اين همه ناز * فزون ز نازش صد دلبرست اين همه ناز
زبون خط شده حسن تو وه چه خواهى كرد * تو را كه وقت چنين ، در سرست اين همه ناز
بدور خط همه نازى و كردهاى باور * كه حسن خط تو را زيورست اين همه ناز
تو خود در آينه يك ره نظر كن اى نو خط * ببين كه حسن تو را درخورست اين همه ناز
منم رفيعى و گستاخ با تو خواهم گفت * كه بعد حسن چه شرمآورست اين همه ناز
* * *
ما را اگر تو عاشق خود دادهاى قرار * بد دادهاى قرار و ، چه بد دادهاى قرار
اى سبز خط هنوز دلم بيقرار توست * امّا نه آنقدر كه تو خود دادهاى قرار
زيبائيت نماند به رعنائيت مناز * خوبى مگر به جلوهء قد دادهاى قرار
* * *
مسخّر ساز اى دل ملك عشق و پادشاهى كن * برو بر تخت رسوايى نشين و هرچه خواهى كن
به هم خوش نيست چندان صحبت مستى و مستورى * يكى را سوى خود خوان و يكى را عذرخواهى كن
هراسانى ز كوه معصيت اى غافل از رحمت * مترس از بار عصيان ، تكيه بر لطف الهى كن