كسى كه عرصهء ملك جلال و جاه تو ديد * ممالك دو جهان كى درآيدش به نظر
برآورم به دعا دست چون وراى دعا * به دست نيست مرا هيچ تحفهء ديگر
هميشه تا بود آثار اختلاف جهان * مخالفان تو را در جهان مباد اثر
شها تو دست رموزى بگير از ره لطف * كه بهر طوف حريم تو كرده پا از سر
و له فى الغزليّات
بىلبش در ديدهام اشك جگر خون بسته است * دل مثال غنچهء گل ته به ته خون بسته است
نخلبندان ديدهاى در شيشه چون بندند نخل * ديده نقش آن نهال قد موزون بسته است
نيست مى در شيشه بَلك « 1 » آن ساقى بحرآفرين * آتش تر را به آب خشك ز فسون « 2 » بسته است
تا سگش بهر قلاده عقد گوهر خواسته * چشم من بر تار مژگان دُرّ مكنون بسته است
* * *
هست آيين تو بيدادگرى ، داد از تو * نيست فريادرسى رسم تو ، فرياد از تو
قدمى رنجه نكردى سوى محنتكدهام * هرگز اين منزل ويران نشد آباد از تو
* * *
بر روى خويش طرهء دلكش چه مىنهى * من سوختم تو نعل در آتش چه مىنهى
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : بل .
( 2 ) . اصل : افسون .