منم كه طاير مرغم سخنسرا مرغىست * كه در هواى تو پيوسته مىكند طيران
قرين وصف تو شد طاير سخنور من * بدين قرينه تفاخر مراست بر اقران
بجز طواف درت نيست مدّعاى فقير * شها به لطف ، گدا را به مدّعا برسان
* * *
چون در مقابل آمده آيينهء دلم * بنمود عكس جملهء اشيا مقابلم
يعنى مرا ز سرّ جميع مكوّنات * دل مىدهد خبر ، تو مپندار غافلم
شرحىست آن حقيقت كلّيهء وجود * كز فيض حضرت حق از آن گشته حاصلم
دل لوح ابجدى ز دبستان عقل كل * كِارشاد داد عشق چو مىديد قابلم
از عقل كل هويت احمد بود مرا * كايجاد بهر او شده ماهيت دلم
طفل ره على معلّاست پير عشق * كان ذات عالى آمده حلّال مشكلم
آن هر دو يك دُرند ز درياى كن فكان * زين قلزمند راهنما سوى ساحلم
تخمير طينتم يد قدرت چو كرده است * حبّ على و آل ، سرشتهست با گلم
جانم كمال يافته از فيض مهر او * ورزيده كينه هركه ندانسته كاملم
ديوانه گشتهام چو ز سوداى عشق او * مجنون شدهست هركه نگفتهست عاقلم
آب حيات از سخنم مىچكد مدام * تا خاك راه آن شه نيكو شمايلم
انديشه نيست يك سر مو از عدو مرا * چون لطف عام او همه وقت است شاملم
تا نقش بسته مدحت او در ضمير من * از لوح سينه ساخته هر نقش زايلم
مقتول « 1 » راه او به حيات ابد رسد * زانرو درين طريق طلبكار قاتلم
منّت خداى را كه چو سلمان و انورى * نه مدحگوى دندى و دلشاد و طغرلم
مدّاح خاص حيدر و آلم به اعتقاد * در كسب اين كمالم ساعى نه كاهلم « 2 »
گشتم ز يمن مدحت او مستفيض « 3 » فيض * شد علم كاينات ازين فيض حاصلم
اين علم را صحايف و ارواح نيز خواند * آن مرشدى كزو پى تعليم ناقلم
صادق نداند ار عدو اين قول از نفاق * باشد گمانش آنكه من از كذب قايلم
هامش
( 1 ) . اصل : مفتول .
( 2 ) . اصل : كاملم .
( 3 ) . اصل : مستفيذ .