اى كه دورى ز برم ، نيست قرارم بىتو * من چه سازم ، چه كنم ، صبر ندارم بىتو
تو مرا عمرى و بىعمر به سر نتوان برد * هم تو خود گوى كه من چون به سر آرم بىتو
تا شدم از تو جدا اى مه خورشيد جبين * روز و شب همنفس نالهء زارم بىتو
* * *
ياد رخش غم از دل ناشاد مىبرد * شادم به ياد او كه غم از ياد مىبرد
* * *
كسى درد غريبى داند و اندوه غربت را * كه بر سنگ ملامت مىزند پاى سلامت را
چو درد عاشقى حاجت كجا افتد به درمانش * هر آن عاشق كه داند لذّت درد محبّت را
* * *
درون سينههاى ريش عشّاق از تو پيكانها * به خون آغشته ماند غنچهها را در گلستانها
خرامان با تن پيراهن اى سرو از چمن مگذر * كه گلها را نبينى چاك تا دامن گريبانها
غزال چشم سرمست تو ما را كرده سرگردان * كه همچون وحشيان گرديم دايم در بيابانها
به وصف لعل شيرينت رموزى چون شكر ريزد * شكرريزان عالم جمله برچينند دكانها
* * *