چشم من از هر طرف سوى رخت ناظر است * غير تو منظور من نيست خدا حاضر است
مظهر صنع خدا روى دلاراى توست * شكر كه پوشيده نيست بر همه كس ظاهر است
گر به رموزى ز تو لطف رسد ور ستم * هرچه كنى شاه من ، بنده بدان شاكر است
* * *
اى گشته از وجود تو پيدا وجود ما * پيداست پيش بود تو خود چيست بود ما
نه گفته حرف غير تو را نه شنودهايم * نبود به غير نام تو گفتوشنود ما
از آتش هواى تو ما سوختيم و ريخت * بر خاك ، آب چشم ملايك ز دود ما
* * *
سوختم چون ديدم آن رخسار آتشناك را * آرى آرى تاب آتش كى بود خاشاك را
اى رموزى سبزهء خط بر گل رخسار يار * زنگ « 1 » از دل مىزدايد صاحب ادراك را
* * *
عنقريب است كه از ما اثرى پيدا نيست * ز آتش زندگى ما شررى پيدا نيست
هست در جلوه مه عارض جانان افسوس * كه درين معركه صاحبنظرى پيدا نيست
بارها گرد سراپاى جهان گرديدم * جز تو در عرصهء عالم دگرى پيدا نيست
* * *
بسى آسان بود از بهر خوبان ترك سر كردن * ولى سوداى ايشان مشكل است از سر بدر كردن
رموزى در تمام عمر خود يك لحظه نتواند * به غير از ديدن روى نكوكارى دگر كردن
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : نگ .