هر آن دلى كه ندارد هواى خاك درت * خدا گواست كه او از جوار حق بدر است
غلامى در تو چون تفاخر است مرا * عداوت عدوى « 1 » دون به من ازين ممر است
نظر ز روى ترحم سوى رموزى كن * كه اوست منتظر و رحمت تو منتظَر است
* * *
زهى رخت فلك حسن را مه تابان * به مهرِ ماه رخت چرخ گشته سرگردان
مگر فتاده بر آن زلف مشكبو گذرش * كه شد چنين نفس باد صبح ، مشكافشان
اسير درد توام از پى دوا چه روم * كه دردمند تو را نيست حاجت درمان
چهسان به نكتهء حسن تو پى برد عاقل * كه مانده است درين نكته عقل كل ، حيران
ز آفتاب رخت پرتوى فكن بر من * كه در هواى تو هستم چو ذره سرگردان
نگر كه طوطى طبعم چه شكّرافشان است * به يمن مدحت شاهنشه زمين و زمان
جهان لطف و مروّت امير بحر كرم * شه سرير ولايت ، على عالىشان
به پيش دست و دلش دعوى سخا و كرم * ز شوربختى بحر است و خاكسارى كان
زهى مسالك اخلاق را دل تو دليل * زهى مواجب ارزاق را كف تو ضمان
تو گنج حسنى و حسن تو مطلع انوار * تو عين نورى و نور دو ديدهء اعيان
چه حسن ، آنكه ازو شد عزيز مصر وجود * دمى كزو اثرى يافت يوسف كنعان
چه نور ، آنكه چو خورشيد ازو منوّر شد * ضيا ز پرتو او يافت عرصهء ميدان
دم تو مَخْبر انفاس عيسى مريم * كف تو مظهر اعجاز موسى عمران
سوار عزم تو را چنگ چرخ غاشيهكش * هماى قدر تو را آشيانِ سدره ، مكان
ز آتش غضبت يك شراره نار جحيم * ز باغ خلق تو يك گوشهء روضهء رضوان
كشيده سر به گريبان ز بيم قهر تو ظلم * ستم به عهد تو پيچيده پاى در دامان
هامش
( 1 ) . اصل : عدو .