عزيز كردهء حقند اين دو جنس لطيف * كه هر يكى همه را نور چشم و تاج سر است
مدان ز جنس جمادات جوهر زر و سيم * كه ذات الطف ايشان ز معدن دگر است
ندانم از چه سبب زر چنين مكرم شد * كه بهر او همه كس كو به كو و دربدر است
مگر به واسطهء آنكه هست سكّهء او * به نام آن « 1 » كه بر اوج علا چو ماه و خور است
على شهنشه عالى شكوه عالىقدر * كه معدن شرف هر دو كون را گهر است
به برّ و بحر رسيدهست صيت مكرمتش * كه درّ دُرج كرامت ، امير بحر و بر است
سريرتى كه در او حسن سيرتى يا بى * بدان كه منشأ اين حبّ آن نيكو « 2 » سير است
به خاطرى كه كند بُغض آن جناب خطور * بود مخاطرهاى « 3 » كاندر او بسى خطر است
نهال دوستى شاه ، بارور شجرىست * كه عزّ و دولت دُنيى و عقبىاش ثمر است
كسى كه نيست ز روبَه دلى ، شكار سگت « 4 » * شغال ماده ازو به ، اگرچه شير نر است
تو راست رتبهء اعلى و خصم را اسفل * كه جاى كسره « 5 » بود زير و فتح بر زبر است
هامش
( 1 ) . اصل : او .
( 2 ) . اصل : نكو .
( 3 ) . اصل : مخاطره .
( 4 ) . اصل : سگ است .
( 5 ) . اصل : كسر .