اندكاندك مىدهد ساقى به من جام وصال * من در اين انديشه مىترسم كه هشيارم كند
بادهاى خواهم كه بىخود سازد از يك ساغرم * آنچنان بىخود شوم كز خود خبر دارم كند
با خيالش رفتهام در خواب و مىترسم كه باز * فتنهء روز جزا از خواب بيدارم كند
عرض حال خويش سالم مىتوانم گفت اگر * يك نفس آن سنگدل گوشى به گفتارم كند
* * *
ناز در سرمه من دوش سر غوغا داشت * نظرش با دگران بود ولى با ما داشت
وه كه ما ضبط دل خويش نكرديم اوّل * ز « 1 » آن حريفى كه نگههاى جنونفرما داشت
آنچنان كُشت به تيغم كه نگشتم آگه * مىتوان گفت كه آن شوخ يد بيضا داشت
لب ببند اى « أرِنِى » گو كه مرا طاقت نيست * تاب رويت دل پرحوصلهء موسى داشت
نشد از شمع رخت ديدهء جانم روشن * چه كنم چون دل من ديدهء نابينا داشت
دوش ديدم دل ديوانهء خود را سالم * بند در گردن و زنجير جنون برپا داشت
* * *
يك دم اين دل به فراغت مى نابى نكشيد * به خيال لب لعل تو شرابى نكشيد
ديده يكباره نيفكند نظر بر رويت * كه حيا بر رخت از شرم نقابى نكشيد
هامش
( 1 ) . اصل : - ز .