شد سيه ، روىِ فلك از آه آتشبار ما * گشت ويران ملك دل از گريهء بسيار ما
شرمسارى مىكشم از كردههاى زشت خويش * هم مگر لطف تو پوشد پردهء پرگار ما
طالع اقبال ما بد بود اى اخترشناس * راست مىگفتى بلند افتاده بود ادبار ما
خانهء ما سالم از خاك مشقّت ساختند * غصّه مىرويد همانا از در و ديوار ما
* * *
باز ترسازادهاى در قصد ايمان من است * باز سوز طرفهاى در جان نالان من است
چند گويى منع دل كن ناصحا در عاشقى * خود تصوّر مىكنى كاين دل به فرمان من است
شرح درد خويش گفتم گفت صبرى پيشه كن * او چنين فهميده گويا صبر درمان من است
* * *
كردى ستم چنانكه رقيبم شفيع شد * زارم بكش كنون كه به از صد ترحّم است
* * *
درد هجران نصيب جان من است * هركجا محنتىست زانِ من است
امشب از ذوق جان نخواهم مرد * كه خيال تو ميهمان من است
فيض روحم نمىكند چه كنم * ملك الموت مهربان من است
سالم اين دوست را كه بگريزم * دشمن جان ناتوان من است
* * *
من نمىگفتم به يك ديدن گرفتارم كند * نرگس مردافكنش اين باده در كارم كند