سالم به ره تو خاك گرديد * القصّه به غصّه از ميان رفت
* * *
سر دهم چند به جان غمزهء فتّان تو را * چند در دل شكنم ناوك مژگان تو را
لب لعل تو به آن مهر و نشان نيست كه بود * كه به هم برزده امشب شكرستان تو را
آتشى در دل صحراى قيامت فكند * چون ز محشر گذرانند شهيدان تو را
غير مردن نبود هيچ علاجت سالم * مىتوان يافتن از درد تو ، درمان تو را
* * *
اندكاندك مىدهد ساقى به من جام وصال * من در اين انديشه مىترسم كه هشيارم كند
بادهاى خواهم كه بىخود سازد از يك ساغرم * آنچنان بىخود شوم كز خود خبردارم كند
با خيالش رفتهام در خواب و مىترسم كه باز * فتنهء روز جزا از خواب بيدارم كند
عرض حال خويش سالم مىتوانم گفت اگر * يك نفس آن سنگدل گوشى به گفتارم كند
* * *
هلاك لعل توام كاو به يك تكلّم گرم * هزار آرزوى مرده را حيات دهد
* * *
دلم در بت پرستيدن چنان گرم است اى زاهد * كه گر در دوزخش مىافكنى ايمان نمىآرد
* * *