پاى نهادهاى دلا باز به كوى عاشقى * سخت دلير مىروى واى به روزگار تو
حسن تو را به قتل ما كرده دلير اينقدر * آنچه تو مىكنى به ما ، نيست به اختيار تو
* * *
خرّم شبى كه شمع شبستان من شوى * آباد ساز كلبهء ويران من شوى
ظاهر شود كه سوز دلم تا چه غايت است * گر مرهم جراحت پنهان من شوى
رحم آيدت به جان محبّتپرست من * گر باخبر ز ديدهء گريان من شوى
بگذار تا زمين و زمان را به هم زنم * اى گريه چند مانع افغان من شوى
* * *
كو طبيبى كه علاج دل بيچاره كند * دل بيچارهء ما را به دوا چاره كند
آرزو چند زند بر در دل حلقهء شوق * صبر تا چند گريبان هوس پاره كند
نيم لطفى كه به من مىكند از روى عتاب * كاش آن هم نكند با من و يكباره كند
* * *
با دل چنان مكن كه سر شكوه وا كند * خود را به شكوهء تو دگر آشنا كند
آه دلم كه شعله بر افلاك مىكشد * نوعى مكن كه دست به تير دعا كند
درمان درد من مكن اى مهربان طبيب * دردى چنين خوش است كه مرگش دوا كند
با ساربان حكايت مجنون بيان كنيد * شايد زمام ناقهء ليلى رها كند
سالم بيا كه ما و تو فكر دگر كنيم * اين ، آن حريف نيست كه با ما وفا كند
* * *
شوق پروانه همين بس كه به گرد سر شمع * گردد و سوزد و انديشهء مردن نكند
* * *