جان روح الامين ز شرم لبش * در چه غبغبش نهان گشته
در فراقش دل پرآتش من * دوزخ هجر را نشان گشته
شعلهء مهر بر فلك هر شام * ز آتش آه من دخان گشته
مرغ شادى ز شاخ دهر پريد * تا دل من غم آشيان گشته
ليك حرز امان من شب و روز * مدحت صاحب الزمان گشته
صاحب عصر و سيد عالم * قرّة العين دودهء آدم
آنكه چون دولتش عيان گردد * فتنه در خويشتن نهان گردد
آنكه چون راى انتقام كند * تيغ خورشيد سرفشان گردد
پير گردون چو روى او بيند * چون زليخا ز سر جوان گردد
حجت ايزد آنكه چون حفظش * ملك دين را نگاهبان گردد
چون ملايك متاع ايمان را * دزد ابليس پاسبان گردد
چون ظهورش نقاب بردارد * از رخ جان حجاب بردارد
زهزهاى حجت خداى جهان * خهخهاى باعث بقاى جهان
روى بنما و حرف ظلمت را * حك كن از صفحهء فضاى جهان
نافهها « 1 » از شميم طرّهء خويش * ريز در دامن هواى جهان
چون شود آفتاب طلعت تو * همچو جان روشنىفزاى جهان
شود آيينهء خرد هر خشت * از سواد كهن بناى جهان
گرنه « 2 » حرز حمايت تو شود * چون بقا مانع فناى جهان
اژدهاى عدم « 3 » كشد در كام * ز ابتدا تا به انتهاى جهان
اى جهان و جهانيان از تو * دل ز تو ، عمر از تو ، جان از تو
هامش
( 1 ) . اصل : نامها .
( 2 ) . اصل : ز .
( 3 ) . اصل دژم .