مجلسافروز يقين گردد چو شمع راى تو * آفتاب طبعت آرايد گمان را در گمان
از ضمير توست پيدا همچو از آيينه عكس * هرچه باشد در درون حجرهء معنى نهان
تا بود بزم جهان را طلعت خورشيد شمع * باد شمع دولت از رويت فروزان در جهان
و له فى القطعه
حبّذا خرقهء نامى كه بهشت * زوست « 1 » در پردهء خجلت پنهان
دل مهجور فراموش كند * گه نظّارهء او از هجران
گويى از لطف و صفا هر صفحه * هست آيينهء گلزار جنان
هركه يادش كند و وصفش را * پى تعريف درآرد به بيان « 2 »
باز « 3 » مىسازد و يادش به خيال * جنتى بندد وصفش به زبان
قطعهاى چند در او درج شده * كه بود نطق ز وصفش حيران
بعضى از كلك سمىّ شه دين * كز قلم خورده زلال حيوان
دمد از فيض سحاب رحمت * گل غفرانش از شاخ بنان
بعضى از خامهء معجز رقمى * كه به خط گوى ربود از اقران
آنكه از سعى و خطش اين خرقه * دارد آن زيب كه تن راست ز جان
راى او شمع خرد را پرتو * خط او باغ هنر را ريحان
زين گلستان هنر هر ورقى * راست در ديدهء صاحبنظران
چون سپهر دگر آمد كه ازو * مه و خورشيد دگر شد تابان
يا بود منظر چشمى كه در اوست * مردم ديده ز تصوير عيان « 4 »
وه چه تصوير كه كلك صنعت * جامهاى دوخته بر قامت جان
هامش
( 1 ) . اصل : دوست .
( 2 ) . اصل : بيجان .
( 3 ) . اصل : ماز .
( 4 ) . اصل : عريان .