خصمش نخورد هيچ بجز حسرت مردن * پيوسته همين قوتش ، بر خوان جهان باد
تا هست بقا مانع ويرانى عالم * مانند بقا ، شاه نگهبان جهان باد
رايش كه ازو صبحِ ازل نور گرفته * تا شامِ ابد ، مهر درخشان جهان باد
دايم رُخش افروخته از جام بقا باد * آن جام « 1 » بقاى او انجام بقا باد
روى معنى از سواد لفظ من تابد چنان * كز نقاب زلف مشكين چهرهء دلدار من
نُه طبق را پر كند گردون ز دُرّ شاهوار * چون گشايد دست فكرت مخزن اسرار من
هفت گردون بر در قدرم ستاده بندهوار * گوهرى هريك به كف موقوف روزبار من
جام خورشيد افكند بر خاك اگر بيند سپهر * ساغر معنى به دست راى مهر آثار من
تا گشايد غنچهء دلها به بستان جهان * مىوزد هر دم نسيمى ديگر از گلزار من
باز باشد از پى نظّارهء اسرار غيب * چون در رحمت هميشه ديدهء بيدار من
صادقم چون صبح صادق زانكه رخسار عيان * همچو ماه بدر تابد از شب اخبار من
تحفهء بزم « 2 » اجابت مىكنندش قدسيان * چون ز لب يابد رهايى بانگ استغفار من
گوش بگشايد ز شاخ سِدره چون گل جبرئيل * در سراييدن چو آيد بلبل گفتار من
هامش
( 1 ) . اصل : انجام .
( 2 ) . اصل : نرم .