كلك صورتگرش آورده برون * يك جهان فتنه ز مويى آسان
جلد و وصّاليش از سوى كسىست * كز هنر مثل ندارد به جهان
اگر اين وصل بديدى مجنون * وصل ليليش نمودى هجران
يافت اتمام به اقبال شهى * كه كفش گنج سخا راست مكان
شاه عباس كه چرخش خواند * شاه ايران و خديو توران
كف او درّ سخا را دريا * دل او گوهر عشرت را كان
جام او شخص طرب راست دهن * تيغ او كام بلا را دندان
تا فلك راست به بر دلق وجود * باد اين خرقه تماشاگه جان
و له فى الغزليّات
لب تو زنده كند معجز مسيحا را * قدت به خاك فشاند نهال طوبى را
به دفع چشم بد از سوز خود دمى صد بار * سپند آتش دل مىكنم سويدا را
ز رشك آنكه صبا را بر او گذر نبود * ز جان حصار كنم خاك آن كف پا را
قضا براى مكافات پير كنعانى * سپيد « 1 » ساخت ز غم « 2 » ديدهء زليخا را
* * *
تا چند خون شود دل پرآرزوى ما * تا چند خون ديده شود آبروى ما
چون لاله رنگ غم ز دل ما نمىرود * خورشيد اگر به نور دهد شست و شوى ما
* * *
به هم زنيم اگر گاه گريه مژگان را * ز سيل اشك مثنّى كنيم طوفان را
به روى « 3 » دهر در صد بهشت باز شود * ز مستى ار بگشايد دمى گريبان را
به سان ذرّه پريشان شود دل خورشيد * به رخ چو جمع كند طرّهء پريشان را
* * *
به صحراى غمت منزل گرفتم * چو صحرا كوه غم بر دل گرفتم
دم بسمل به دستى دامن جان * به دستى دامن قاتل گرفتم
هامش
( 1 ) . اصل : سپند .
( 2 ) . اصل : رغم .
( 3 ) . اصل : بر روى .