در وصال تو دل غمزدهام خرّم نيست * داغ جانسوز مرا حوصلهء مرهم نيست
غير ، خوشحال كه از مهر به دو پيوستى * ما به اين شاد كه پيوند تو بس محكم نيست
* * *
ترسم در اين فراق دلم غرق خون شود * طوفان بحر هجر ازين پس فزون شود
اين نيم جان كه هست نماند « 1 » در اين بدن * و آن دل كه نيست در كف من نيز خون شود
* * *
پى خلاص من از غم ، دعا چه فايده دارد * مرض رسيده به مردن ، دوا چه فايده دارد
* * *
دلا از تو هم آنقدر رشك دارم * كه شادم كز آن كوى خرّم نيايى
عيادت طمع دارم اين نيز دانم * كه گر مرده باشم به ماتم نيايى
* * *
دل كرد شكوه از غم و من منفعل شدم * ترسم گمان برد كه دلم با زبان يكىست
* * *
تو در برابر و من جان نمىدهم بنگر * كه آرزوى وصال توام چه مقدار است
* * *
نداشتم گلهاى از تو كز درت رفتم * حجاب عشق مرا با تو هم نفس نگذاشت
* * *
بخواهد كشتنم آخر فسون چشم پرخوابش * امان تا چند باشد گوسفند از تيغ قصّابش
هامش
( 1 ) . اصل : بماند .