كوه را در تزلزل اندازد * حلمت ار ننهدش به پاى مهار « 1 »
شد زمان دعا زبان دركش * هان شعيب از فسانه دست بدار
تا فزايد طراوت بستان * فصل نوروز از نسيم بهار
روز عمرت به خرّمى و خوشى * باد نوروز تا به روز شمار
* * *
شد هوا باز چنان سرد كه در آب روان * ماهى از رشك سمندر شده بر خود بىجان
به مثل ماهى بيچاره زبان گر مىداشت * صد ره از سردى آب آمده بودى به فغان
كثرت برف به حدّىست كه از بىقوتى * كبك در كوه خورد حسرت مرغ بريان
سوى آتش بود از بس كه خلايق را ميل * بيم آن است كه گيرند ره و رسم مغان
خلق را هست مگر معجزهء ابراهيم * ورنه بهر چه بر ايشان شده آتش ، ريحان
كوه را تا كه ز سرما نرسد آسيبى * كه شب و روز به سر مىبرد اندر باران
قاقم برف فكندهست به بر بهر همين * نمد ابر گرفتهست بدوش از پى آن
شد هوا سرد به حدّى كه ز آسيب هوا * سر برون ناورد از روزنهء خانه دخان
ابر را طبع به سردىست همانا مايل * كه شب و روز روان مىرود « 2 » آبش ز دهان
پير گردون كه ز سرما تن او گشته كبود * شب گرفت آتش خورشيد به زير دامان
از تف آن همه اعضاش پر از آبله شد * از ستاره مگر اينك به تنش مانده نشان
دور نبود كه فروميرد از آسيب هوا * هر شرارى كه بود در دل احجار نهان
بيم آن است ز بس رغبت مردم سوى نار * كه معذّب نشوند از تف دوزخ ابدان
بهر تعذيب مگر دوزخ ديگر ايزد * آرد از كتم عدم جانب ملك امكان
جاى آن است كه امروز به وصل آتش * نكنند اهل هوس آرزوى روى بتان
گوهرى چند گرانمايه ز درج فكرت * بازآوردهام از بهر نثار سلطان
اى ربوده مه رخسار تو گوى « 3 » از ميدان * گوى خورشيد سر زلف تو را در چوگان
خم ابروى تو منشور بلا را طغرا * حرف بيداد تو فهرست ستم را عنوان
هامش
( 1 ) . اصل : جدار .
( 2 ) . اصل : مىرودش .
( 3 ) . اصل : گو .