به ياد حفظ تو سازد حباب را فانوس * به سوى آب برد شمع اگر ز باد پناه
و له فى الغزليّات
گر مرا گلشن فردوس نشيمن گردد * بىتو از دود دلم تيره چو گلخن گردد
برق حسنى كه زبان مَلَك انگيزد دود * او كجا گرد من سوخته خرمن گردد
به همين شعلهء حسن ار به چمن بخرامى * هر نهالى شجر وادى ايمن گردد
منم آن كشتهء شمشير محبّت كه ز شوق * روح قدس آيد و بر گرد سر من گردد
دور از آن روى نكو تلخ حياتى كه مراست * جاى آن است كه گرد سر مردن گردد
* * *
باز عشق آمد و دل را خبر از زارى داد * ديده را تا به ابد منصب بيدارى داد
كاش صبرى دل بىتاب مرا مىآموخت * آنكه چندين به تو تعليم جفاكارى داد
رشك غيرم ز كمند تو خلاصى بخشيد * آه كاين باده مرا نشئهء هشيارى داد
شوق بسيار من و صبر كم و حسن وفا * دل بىرحم تو را خو به ستمكارى داد
نكند آرزوى عمر ابد همچو شعيب * هركه جان در ره يارى و وفادارى داد
* * *
به بدگويى تو را آن كس كه با من سرگران دارد * مرا هم با تو از ناگفتنىها بدگمان دارد
نشين اى شوق يك چندى پس زانوى نوميدى * كه رشك صبرِ فرهاد است و غيرت در ميان دارد
بيا اى ناله وز تأثير دستى زن به دامانش * كه شوق بىتحمّل پاى بر بنياد جان دارد
تغافل تا به كى ، بيگانگى هم غايتى دارد * سرت گردم هنوز اين عشق جاى امتحان دارد
ز رشكم تا كُشد گويد حديث صحبت خلوت * به اين هم راضىام كاين حرفها از من نهان دارد