نرگس فتنهگرت تيغ بلا را جوهر * غمزهء كينهورت تير اجل را پيكان
ديده مشتاق به تير تو ، چو عاشق به وصال * سينه آسوده ز زخم تو چو درد از درمان
دل غمپرور من نخل محبّت را بر * گريهء حسرت من مزرع غم را باران
دل كه در قيد تو باشد چه كند ميل چمن * باغ بر مرغ گرفتار نمايد زندان
چون كنم از تو شكايت به كسى از غيرت * آورم گَر به زبان نام تو ، دزدم ز زبان
گر خضر لذّت تيغ ستمت دريابد * نكند آرزوى زندگى جاويدان
حسرتى كز تو مرا گشته گره در دل تنگ * تنگدل گردى اگر آورم آن را به زبان
آه از آن نرگس پرفتنه كه هنگام فريب * به نگاهى شكند در دل آزرده فغان
ناله چون عدل جهاندار جهان بگرفتى * حيرت ار مهر خموشى بنهادى به دهان
آن جهاندار جهانگير كه با همّت او * سخن از رفعت گردون معلّا نتوان
خان و خانزادهء آفاق محمد صالح * آنكه بحر كف او خنده زند بر عمان
بگسلد سلسلهء روز و شب از يكديگر * تيغ كين گر ز سر خشم كشد بر دوران
اى به جودت امل گرسنه چشم از سر ذوق * همچو عاشق به وصال از پس هجران نازان
گر فتد صاعقهء قهر تو بر ابر بهار * در چمن جاى گل اخگر بدماند باران
برگريز از اثرش روى زمين زر گردد * گر ز تو فيض نظر كسب كند باد خزان
تا گه بذل تو را كار نگردد مشكل * زر بىسكّه از اين پس ندهد زرگرِ كان
گر زبان ياد كند ز آتش قهرت به مثل * ژالهسان از اثر آن بگدازد دندان
دور نبود كه به خون بقم آلايد خاك * گر گشايد سر تيغ تو بقم را شريان
خوشه از خاك دمد بر صفت شعلهء نار * گر به ياد غضبت تخم فشاند دهقان
معصيت لطف تو را گر به شفاعت طلبد * مغفرت نيز گريزد به پناه عصيان
قطرهاى را ز گرانى نكند حمل ، زمين * ابر بر ياد وقارت شود ار قطرهفشان
گر شود بهرهور از سرعت عزم تو زمين * تا ابد گردد چون زورق گردون گردان
هر نهالى كه ز سرچشمهء عهدت خورد آب * ارّه را تيز « 1 » نگردد پى قطعش دندان
هامش
( 1 ) . اصل : نيز .