روزى كه شد ز خاك محبّت سرشت ما * كردند مهرِ سبزخطان سرنوشت ما
تخمى فشاندهايم ولى برق معصيت * ترسيم پرتوى دهد آخر به كشت ما
از دير منع ما مكن اى پير خانقه * شايد به از بهشت تو باشد كنشت ما
مستغنييم ما ز بد و نيك روزگار * يعنى يكىست دوزخ ما و بهشت ما
حاتم كدام نيك ز ما و تو شد پديد * خامش كه خاك بر سر اين خوب و زشت ما
* * *
بگو تا به كى بىتو دلمرده باشم * تو سرگرم عيش و من افسرده باشم
به راه عدم مىروم با خيالت * بههرحال جانى بدر برده باشم
* * *
بس كه دوشينه علم زد ز دلم شعلهء آه * شمع ، انگشت برآورد كه سبحان اللّه
* * *
مرا كه گفت كه دل در وفاى او بندم * به هرزه رفتم و خود را در آتش افكندم
مرا كه زار ببايد گريستن بر خويش * ببين نهايت بىغيرتى كه مىخندم
به قيد عشق مرا جان برآمد اى حاتم * به آن كرشمه كه اوّل هنوز دربندم
* * *
بيمار محبّت غم بهبود ندارد * پرواى زيان و طمع سود ندارد
جز نور نمىخيزد از آن شعله كه آتش * شمع لگن خوبى او دود ندارد
* * *