در گشايد چو ضميرت به جهان * چكد از ديدهء شبكور انوار
فى المثل راى رفيع ار خواهد * كه به خورشيد دهد سُكْن و قرار
جاش در دايرهء ذره كند * كه مكن خارج اين عرصه مدار
ابد الدهر بدان سرعت سير * ننهد پاى برون از پرگار
مِهر ، زرّين شده در ايوانت * خويش را سوده مگر بر ديوار
پرتو مهر تو پيرايهء نور * شعلهء قهر تو سرمايهء نار
كبريايت چو ميان بگشايد * كشد از تنگى عالم آزار
ريزهخوارِ نِعَمَت هر منعم * زير بار كرمت هر جبّار
بتوان كرد شمار نِعَمت * ريگ ، روزى كه درآيد به شمار
هست چون دست تو ضامن ، گردون * گو بزن بر در روزى مسمار
مىتواند كه بدارد حفظت * ژاله را بر زبر سوزنِ خار
گر شود خوى تو از عيش نفور * ور كند طبع تو از ساز انكار
سزد ار بر لب سازندهء خويش * اوّل انگشت نهد موسيقار
رُمحِ تو گر فكند عكس به حوت * همه ساله فكند پوست چو مار
گر در آيينه نمايد شخصى * در زمانى كه تو آيى به گذار
به طريقى متزلزل گردد * كز سر عكس درافتد دستار
تيغ تيز تو بلا نيست ، نه تيغ * بل محيط است ، محيط قهّار
به تلاطم چو درآيد فكند * پشته پشته تن بىسر به كنار
روز هيجا كه به تحريك كمان * پر شود چشم يلان از سوفار
جمله از هيبت شمشير اجل * قطع امّيد كنند از اعمار
همه را بَكتَر و جوشن در بر * همه را آهن و پولاد حصار
كركس كينه به پرواز آيد * بركند ديدهء صلح از منقار
بحر خون معركه و جوشنپوش * دَمبهدَم غوطه خورد ماهىوار
بازماند ز هجوم ارواح * چرخ از گردش و مهر از رفتار
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي ) — صفحة 359
مساهمون: مير تقي الدين كاشاني
ص٣٥٩