آن زمان چون تو درآيى به نبرد * با مخالف شوى اندر پيكار
جهد از غايت حدّت بيرون * از مسام تو عرق همچو شرار
استخوان تن گردان سازد * سم يكران تو همراه غبار
كرّ و فرّ تو چو ظاهر گردد * روح قدسى كند از عرش فرار
لشكرى را بكشى در نفسى * كه دم تيغ نبيند آزار
با هوا قهر تو گر آميزد * ابر تا حشر شود آتشبار
تو به هرجا كه شوى سايهفكن * كاه با كوه زند لاف وقار
چون كنم وصف تو زين پس كه فتاد * طبع را آلت افكار از كار
كاخ قدر تو بود برتر از آن * كه كند طاير انديشه گذار
چون قضا ديد كه از دولت تو * نكتهدان گشتم و شيرين گفتار
هرچه در مخزن خود داشت نهان * همه بر خاطر من كرد ايثار
سرفرازا ، نه از آن طايفهام * كه ندانند يمين را ز يسار
جمله آرايش مجلس به قبا * همه چون صورت قالى به وقار
همه را دست غرض بر سينه * همه را دوش طمع بر ديوار
همه چون نقطهء موهوم ، حقير * همه در دايره و نى پرگار
همه را دفتر معنى در پيش * همه را بردن اشعار شعار
نه ازيشان سخنى در افواه * نه ازيشان غزلى در اقطار
ده كفن بر سر هم پيچيده * چار زانو زده بر صفّه بار
به خدا لايق آنند اين قوم * كه به گردن فكنىشان دستار
تا به كى حاتم ازيشان گويى * قصه كوته به دعا دست برآر
تا كند خسرو خاور هر روز * جا بر اين منظرهء زرّين كار
كاخ قدر تو ز انواع حلل * باد آراسته چون روى نگار
و له فى الغزليّات
يافتيم از برهمن فيضى كه غيرت مىبرد * تار تسبيح ملك بر رشته زنّار ما