تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي ) — صفحة 363

مساهمون:

ص٣٦٣
به دام افتاده‌ام بيهوده عجزى مىكنم حاتم * نه آن صيدم كه بند از پاى من صياد بگشايد
* * *
هر بامداد خورشيد آيد به خانهء او * تا روى زرد مالد بر آستانهء او بر تن ز ناتوانى رگها نمود و گويند * مانده‌ست اين نشانها از تازيانهء او
* * *
گهى كه نازفروشى به چشم بر عشوه * هزار يوسف مصرى و يك نگاه از تو تمام عمر تو شد حرف آنچنان حاتم * كه در وجود نيامد بجز گناه از تو
* * *
هر ناوكى كه فتنه ز تركش برون كشيد * آخر چو نيك مىنگرم در كمان توست
* * *
كشيد غمزهء او تيغ و من فتاده به عجز * چو مجرمى كه دم قتل زينهار كند خمار هجر به جانم رسانده‌اى حاتم * مگر شراب اجل دفع اين خمار كند
* * *
طراوت گل رويت ز گريه‌هاى من است * صفاى آينهء حسنت از دعاى من است اگر وفا طلبم ، مىكنى جفا ، چه كنم * هميشه كار تو برعكس مدّعاى من است فتادم از نظر هركه بود در عالم * هنوز چشم بدانديش در قفاى من است
* * *
تا كى جفا بر اين دل اندوهگين كنى * خود را بر اين مدار كه با ما چنين كنى از جانب تو گر شود اندك اشارتى * سربازيى كنم كه تو خود آفرين كنى
* * *
امشب به كه برخوردى و مهمان كه بودى * اى كان ملاحت ، نمك خوان كه بودى صد ديده و دل هر طرف از بهر تماشا * حيران تو بودند ، تو حيران كه بودى مىآيى و صد قافلهء اشك ز دنبال * خونابه‌كش ديدهء گريان كه بودى
* * *