به چشم گو كه در فتنه بر جهان بندد * ره بلاى قضاهاى آسمان بندد
بلا به عهد تو بسيار پيشِ خود برپاست * به غمزهگوى كه شمشير بر ميان بندد
به طوف كوى تو شبها نمىتوان آمد * مگر شبى كه اجل ، چشم پاسبان بندد
* * *
ما خانومان خراب شراب محبّتيم * شد عمرها كه مست و خراب محبّتيم
گه خون دل خورديم و گهى پارهء جگر * پروردهء شراب و كباب محبّتيم
حجّت چه حاجت است كه لوح و قلم گواست * ما سطر اوّلين كتاب محبّتيم
حاتم در اين جريده كسى در حساب نيست * گر ما محاسبان حساب محبّتيم
* * *
از پاى تا به سر همه داغ و جراحتيم * سرپابرهنگان ديار ملامتيم
حاتم نمىرويم به هر در براى زر * گر مفلسيم ، مفلس حاتم طبيعتيم
* * *
چون كسى با او نشيند باده رويارو خورد * بايدش ظرفى چو دريا هركه مى با او خورد
عقل روحانى كه پهلو مىزند با جبرئيل * بر سر كوى محبّت سنگ بر پهلو خورد
عاقبت از طعنهء اغيار گشت از من ملول * صد بلا بر گفتگوى مردم بدگو خورد
عشق را بايد چو حاتم خوش طبيعت عاشقى * كز سر رغبت اگر زهرش دهى نيكو خورد
* * *