تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي ) — صفحة 347

مساهمون:

ص٣٤٧
حيران چشمت مانده‌ام پرعشوه در كارم مكن * ساقى چو مستم كرده‌اى كمتر مرا پيمانه ده ناصح به دُور چشم او ، مىگوييَم هشيار شو * مست و نصيحت اى خدا ، عقلى به اين ديوانه ده
* * *
از سفر اين بار دست داغدار آورده‌اى * خوش گلى اى نخل رعنايى به بار آورده‌اى از شراب كهنهء آن جام حسن اى نوسفر * بهر ما سوغات چشم پرخمار آورده‌اى
* * *
آمد پى وداعم آن ماه كاروانى * امروز هم بكردى اى كاش مهربانى در پيش راه وصل و بر دوش بار هجران * راهى به اين درازى ، بارى به اين گرانى از چشم پرعتابش اى دل چو شكوه كردى * ديگر به خواب بينى ، آن عشوهء نهانى
* * *
سوزدم پيرانه‌سر حسنِ كمِ لولىوشى * كارگر در پنبهء خشك است اندك آتشى
* * *
زهره‌ام نيست كه احوال ز قاصد پرسم * بس كه انديشه كنم از خبر نوميدى
* * *
گر نامه را بشويى از گريه‌اى غضنفر * در دفتر تو باشد صدگونه روسياهى
* * *
دل كه در مشت از كمند آن پسر دارد كسى * همچو مرغى مىطپد كز دام بردارد كسى در ديار بىكسى دل با خيال او خوش است * غم ندارد چون رفيقى در سفر دارد كسى
* * *
تو كه خو نمىتوانى كه كنى به مهربانى * به دل من است جورت بكن آنچه مىتوانى شده عمر صرف هجران نشده وصال حاصل * تو بگو كه زنده باشم به كدام زندگانى منم آن‌كه خوش درآيم ز در نيازمندى * ز تو آن زمان كه بينم همه ناز و سرگرانى