يارا نه با رقيب بسى گفتگو كنم * تا در ميان تفحّص احوال او كنم
آسايش است آنچه به خاطر نمىرسد * آن روزگار نيست كه اين آرزو كنم
* * *
خواب خوشش تبه شد از نالهء صبحگاهىام * آه كه يك نفس نشد فرصت عذرخواهىام
خاك ره قناعتم سايهء ابر منّتى * گر به سرم فتد ، شود موجب روسياهىام
* * *
چون شام هجر نقش صبح وصال بندم * مانند خردسالان در عين گريه خندم
* * *
پيش آن گل خويشتن را خار ديدم سوختم * همچو خاشاكى به آتش تا رسيدم سوختم
* * *
عرق از درد مى روحفزا مىگيريم * گرو باقى عمر است كه ما مىگيريم
كشتگان دامن قاتل دم محشر گيرند * ما شهيدان غم عشق كه را مىگيريم
* * *
ز خوى يار چون انديشهء بسيار مىكردم * حديث آرزو از صد يكى اظهار مىكردم
* * *
گرچه از يار چو طومار به خود پيچيدم * هر كجا خواند مرا مايل او گرديدم
بىرخش خواستم از جانب آيينه صفا * كار برعكس خرد كردم و از خود ديدم
* * *
چنين كه با همه بدمهريت يقين دارم * ندانم از چه جهت با رقيب كين دارم
درآ به صلح ، كه با خشم خوى خواهم كرد * به روز غيرت اگر خويش را بر اين دارم
* * *