چون در بر آستانت اگر پا نهادهام * آنجا ز بيم خوى تو بازايستادهام
در عشق آرزوى تنعّم نكردهام * هرگز قرار وصل تو با خود ندادهام
* * *
از آن مدهوشتر گشتم كه در محشر به هوش آيم * ز جام عشق او امروز خوردم ، بخش فردا را
* * *
نه غرض در وصل دارم نه شكايت از فراق * سادهلوحى بىزبان چون من نخواهى يافتن
* * *
بستهء زنجير عشقم پيچوتاب من ببين * شعلهء شوقم سراپا اضطراب من ببين
از دل خودكام ، دايم مىشوم خار « 1 » و خجل * دشمنم پيوسته در پهلو ، عذاب من ببين
* * *
دل به هجران مىنهم در وعدهگاه وصل او * بس كه نوميدم ز بخت واژگون خويشتن
* * *
به تو شرح غم هجران ننويسم كه مباد * اين حكايت ز زبان قلم آيد بيرون
* * *
نه صبر بىتو از اين بيشتر توان كردن * نه غير صبر علاجى دگر توان كردن
نه آرزوى تو گنجد تمام در دل تنگ * نه هرگز اين هوس از دل بدر توان كردن
* * *
ز نهايت تعلّق به تو دارم اتّحادى * كه تو هم نمىتوانى ز من احتراز كردن
* * *
عهد شباب و ما را در ديده اشك حسرت * بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران « 2 »
امروز مدعى هم گرييد در وداعم * كز سنگ گريه خيزد روز وداع ياران
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : خوار .
( 2 ) . تضمين غزل سعدى است با مطلع فوق .