غمزهاش ساخته كار من و من غافل از آن * مرغ بسمل شده و نيست خبردار هنوز
* * *
بر بساط خسرو افشان نقل عشرت اى فلك * پارهپاره كوه محنت بر سر فرهاد ريز
ما طلاق برگ عشرت گفته خوش فارغ شديم * گو عروس دهر گل در دامن داماد ريز
* * *
بسته است به هم زلف تو زنجير ستم باز * در دور قمر فتنه رسيدهست به هم باز
* * *
مىنگارد خامه در بتخانه نقش پيكرش * مىرود گستاخ و بر ديوار مىآيد سرش
بيشتر گردد كبوتر را حرارت در مزاج * نامهء شوقم اگر بندند بر بال و پرش
* * *
كشيدم تير از دل تا برآيد جان به فرمانش * ولى چون عمر باقى بود در تن ماند پيكانش
* * *
بهر قتل من كه مىگويد كه خشمآلوده باش * مىكشد صد چون مرا عشقت برو آسوده باش
* * *
ز وصل او به خيالى از آن شدم قانع * كه در ميانه رقيبى نمىشود واقع
* * *
امشب به فلك دود دل من شده نزديك * اين سوخته چون شمع ، به مردن شده نزديك
* * *
بعد چندين محنت هجران اگر يابم وصال * كى گذارد اضطراب دل كه دريابم وصال
* * *