تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
تا دل از تو نكَند ميل كمان ابرويى * پى دلدارى ما ناوك او آمده بود
* * *
وه نمىدانم كه جام مى خرابم مىكند * تا خيال نرگس ساقى به خوابم مىكند
* * *
زخم شمشير جفاى تو به مرهم ندهم * تا ازو چاشنى درد تو بيرون نرود
* * *
هركه ميرد بودش حسرتى از عمر عزيز * خستهء هجر تو در حسرت مردن باشد
* * *
عمر دراز خوبان آن سرو ناز باشد * اين قوم را الهى عمر دراز باشد انديشهء دهانش در دل نهفته داريم * تا چند سينهء ما صندوق راز باشد
* * *
نپندارى كه در عشق تو برجا دير مىمانم * چو بر آتش سپندى مىنشيند زود مىخيزد ز تاب شوق مىگويد رقيب اوصاف خطّ او * چه خرّم سبزه‌اى از آتش نمرود مىخيزد
* * *
چه الم گر غم او روزى هركس باشد * اينقدر هست كه صد همچو مرا بس باشد
* * *
جگر خون چون نگين از شوق لعل دلستانم بود * نبودم بىخراش سينه تا نام و نشانم بود
* * *
آن طفل رخ ز باده چو گلبرگ تر كند * ما را گمان نبود كه اين رنگ بر كند حرفى نگويمش ز غم جانگداز خويش * ترسم كه در دلش سخن من اثر كند چندين هوس بس است كه دارم ، كجا برم ؟ * مهرى كه آرزوى مرا بيشتر كند
* * *