سوى غريب شهر خود ، بين به زكاتِ خوبيت * گوشهء خاطرى كه من ، زين سر كوى ، راهىام
* * *
چون بسوزد نفس گرم ز پا تا سر ما * طرح ماتمكده ريزيد ز خاكستر ما
* * *
اگر ناصح كند منعم دلا معذور مىدارش * كسى احوال من داند كه دور افتاده از يارش
ز ضعفم ناله از جان برنمىخيزد ، نمىدانم * كه از خواب خوش مستى كه خواهد كرد بيدارش
ز نادانى سيهروزى كه دل در چون تويى بندد * شود صبح قيامت روشنىبخش شب تارش
اگر باشد مدار كار او بر يارى مردم * سخنهاى ملالانگيز خواهم كرد در كارش
* * *
مرا شبىست كه چون طرّهء تو دلگير است * كه طفل يكشبه تا صبحدم رسد ، پير است
زبان شكوهء من گريه بسته مىدارد * شكايت ار نكنم ، گريهام گلوگير است
گياه لطف ز خاك ره تو مىرويد * من از تو بخت ندارم ، تو را چه تقصير است
* * *
زنهار خنده بر دل پردرد ما مزن * دامن بر آتش نفس سرد ما مزن
تو گير و دار معركهء ما نديدهاى * آهنگ ما مكن ، ره ناورد ما مزن
بسيار از جفاى تو آزرده خاطريم * انگشت بر لب گلهپرورد ما مزن
* * *