چند اى دل ، دَم آبى به فراغت نخورى * هيچ بيمار نميرد كه تو حسرت نخورى
غرض من همه آن است كه با اهل غرض * نشوى بزمنشين ، جام به نوبت نخورى
خاطرى نيست كه آزرده ز آزار تو نيست * عجب ار باطن ارباب محبّت نخورى
* * *
دوستان را به يكدگر نگذاشت * اين ربايندگى كه در سر توست
* * *
بينم چو در رفتار او حيرت زمينگيرم كند * پا بر سر جان مىنهد ، غافل نهادى اينچنين
* * *
ميان ما و او بالين و بستر درنمىگنجد * دو دل ، يكدل ، دو جان ، يك جان ، دو سر را يك تن است امشب
هزارم نكته در هر حرف پنهان است و مىخواهم * دلى خالى كنم چون روى صحبت با من است امشب
* * *
كسى كز ذكر نامش خاطرم مىگشت آزرده * نمىدانم كه دل چون برد از من ، حيرتى دارم
* * *
اعجاز محبّت نگر اى دل كه ز بزمش * من كوشش رفتن كنم و او نگذارد
از مجلس او بر نتوان خاست كه ترسم * برخيزم و آن جنبش ابرو نگذارد
* * *
ز جان سختى نمردم بىتو امروز * مرا ديروز مىبايست مردن
* * *
رقيبا از سر كويش نخواهى رفت و مىبينم * كه همچون شعلهء شمشير خود را بر تو خواهم زد
* * *