گرچه زندانىِّ هجرم ليك سوداى كسى * يك نفس از حال چون من ناكسى غافل نماند
فهمى و وارستگى مِن بعد و شبها خواب امن * هيچ كس را تا قيامت پاى دل در گل نماند
* * *
بر همچو منى جلوهگريهاى تو حيف است * خود را منما ، تا به تمناى تو ميرم
* * *
مكرّر داغدارم مىكنى از من حذر مىكن * كه آتش مىشوم در خرمن حسن تو مىافتم
* * *
تنهايى از آن شعار كردم * كز خلق زمانه عار كردم
از جور زمانه بر توطّن * آوارگى اختيار كردم
هربار كه بر دلم نهادند * بر گردن صبر بار كردم
نادانى من نگر كه عمرى * بر غير خود اعتبار كردم
صد آبله زد زبان و انگشت * از بس كه بلا شمار كردم
فهمى ز هجوم سنگ بيداد * گرداگردم حصار كردم
* * *
در تكلّم لب لعل تو شكرخايى « 1 » كرد * جلوهء قدّ تو جان در تن رعنايى كرد
نگه از بيم تو از نيمهء ره برگرديد * دور باشِ تو چه با چشم تماشايى كرد
آنقدر لطف تو با من به تغافل گذراند * كه مرا عاقبت كار تقاضايى كرد
* * *
طفيل عشق من گرديد شهرى دوستدار او * كه رسم عشقبازى تازه كردم در ديار او
در آغاز محبّت كرده با من آنچنان لطفى * كه خواهم بود تا روز قيامت شرمسار او
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : شكرخوايى .