تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي ) — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠
خورشيد رخ من كه مبيناد زوال * از دورى او خميده قدّم چو هلال گاهى به خيال و گه به خوابش بينم * خوش خواب و خيالىست ، خوشا خواب و خيال
* * *
شبهاى فراق شمع‌سان كاسته‌ام * وز شعلهء آه مجلس آراسته‌ام چون شعلهء آتشم نبوده‌ست قرار * صد بار نشسته باز برخاسته‌ام
* * *
آنى تو كه دولت از درت پا نكشد * وز دامن تو دست تمنّا نكشد فردا ز پى وعدهء امروز تو نيست * نام كَرَم تو ننگ فردا نكشد
و له فى الغزليّات
چو ساخت ماتمى از هجر ، روزگار مرا * اجل درآمد و بگرفت در كنار مرا به وصل او نرسيدم ، ز هجر او مردم * نخورده باده چرا مىكشد خمار مرا تو ساده‌لوحى دل بين كه بر سر راهى * نكرده وعده ، نشانده به انتظار مرا من از در تو به جايى نمىتوانم رفت * گر اعتبار ندارى به من سپار مرا به باد شكوه نلرزد نهاد طاقت من * گرفته است تب صبر استوار مرا به نيك و بد دگر احوال خود نمىپرسم * چو صاحبم دگرى شد به من چه كار مرا عمارت دل ويران من مكن فهمى * كه اين خرابه نيايد به هيچ كار مرا
* * *
دل كه مىشد آرزوى جان ازو حاصل ، نماند * آرزو باقى نمانَد چون كسى را دل نماند دادِ جانبازى چنان دادم كه چون بسمل شدم * در دلم حسرت ز دست و خنجر قاتل نماند