جام منه بر زمين ، چين مفكن بر جبين * سرخوش و دامنكشان آستيى « 1 » برفشان
مجلس عشرت بساز ، عود قمارى بسوز * تفرقه بگذار هين ، بلبله بردار هان
مُلكفروز اخترى ، سر زد از شاملو * زودتر اى آفتاب مژده « 2 » به مغرب رسان
صبح سعادت دميد از دم شمشير او * مژدهء فتح آوريد مرغ بشارت رسان
تابش شمشير او آينهء روى فتح * بارقهء بيرقش آتش صد دودمان
عامل اغنام شد گرگ در ايّام او * نفع ولد از گله كرد ز چوپان ضمان
بىكشش آيد برون خنجر او از غلاف * آمده با ذو الفقار وقت كشش توأمان
قبضهء شمشير او قابض ارواح فتح * قوت بازوى او پشت ظفر را توان
گر گذرد بر نبات تربيت لطف او * سبز شود بر منار خار و خس آشيان
قائل تكبير فتح پيشروِ لشكرش * بر اثر خيل او ، مُنهى نصرت دوان
بر لب بامش فلك دست نيارد رساند * گر به توهّم كنند بال مَلَك نردبان
دادگرا بر درت والى عقرب چو مور * بست به خدمت كمر « 3 » ، بست به طاعت ميان
هامش
( 1 ) . اصل : آستى .
( 2 ) . اصل : مرده .
( 3 ) . اصل : كرم .