كنون به حدّ بلوغ است بكر فكرت من * به فحل مدح تواش عقد مىكنم بپذير
كسى كه دختر خود را دو جاى خطبه كند * به حكم شرع شريف است واجب التعزير
اگرچه پيش تو اظهار شكوهام زود است * ولى شكيب نداند چو تشنه يافت غدير
چنان پر است دلم از جفاى چرخ كه گر * فرونريزم ، مىميرم از خَدوك و زحير
ستاره روز مرا آنچنان سيه دارد * كه پاى صبح مرا شام گرفته به قير
زمانهبندىِ اهل و عيال ساخت مرا * چو مسلمى كه به قيد فرنگ گشته اسير
ز فرط فاقه چنانم كه مىتوانم گفت * كه فقر و فاقه كسى را چو من نساخت فقير
اگر خجالت من بر زمانه طرح كنند * بَقَم ز خاك نرويد مگر به رنگ زرير
هميشه تا كه زند چرخ گرد مركز خاك * سپهر دايره كردار از پى تدوير
مدام مركز قدر تو باد قطب فلك * تو و برادر تو قطب آسمان سرير
* * *
دو عيد است ما را ز روى دو معنى * يكى عيد صورت يكى عيد معنى
زمان چون تو صدر الشريعه نبيند * بر اين قول اگر خصم را هست دعوى
ز جذر اصمّ گر بپرسد ، بگويد * كه كفر است گفتن ، چنين است يا نى ؟
تو را شمس دين محمد لقب شد * ز اسما كه نازل شد از چرخ اعلى
نوشتند نام تو صدر الافاضل * سرشتند شخص تو از زهد و تقوى
خداوند بخشنده ايزد تعالى * تو را داد علم خضر ، زهد يحيى
نشان شكوه و بزرگى و دولت * ببيند ز سيماى تو چشم اعمى
رقم چون كند معنى خاص كلكت * برون آيد از آستين دست موسى
ره مدحتت چون كنم طى كه حيرت * نهادهست بر پاى انديشه ، حَنّى
و گرنه نكردهست تقصير ، طبعم * ز حرف الف راست تا نقطهء بى
به رايت كه باشد چراغ ره عقل * مه و مهر دادند خود را به اجرى
قضا سر نمىپيچد از طوق امرت * كه ترك رضاى تو ناكردن اولى
به اقبال مدحت كه فرض است بر من * به نثره رسد نثر و شعرم به شعرى
چو مدح تو گويم ، كنم مرده زنده * مگر هست در جسم من روح عيسى