قصيده
وزير شاه ملايك سپاه عرش سرير * خدايگان وزيران ، ملك حسين وزير
فكند همچو هما سايه بر سر اين بوم * كه باد فرّخ و فرخنده بر صغير و كبير
كسى كه طوق ولايش نكرد در گردن * برون نيامد چون زلف دلبر از زنجير
به آب و نان بسرشتند دست و طبعش را * خميرمايهء فطرت دمى كه بود فطير
حسود او كه گرفتار شد به صد سوراخ * زمانه بر سر سيخش كشيد چون كفگير
ز صدق پنجه زند صبح بر زمين خورشيد * پى فناى عدويش چو بركشم تكبير
همه تدارك دلهاى خسته پيشهء اوست * بلى كنند سراى شكسته را تعمير
ضعيف را ز قوى نيست جاى ناليدن * قلم به عهدش سر باز مىزند ز صرير
اگر نسيم ز خُلق خوشش خبر يابد * ز گلستان نكند وقت صبحدم شبگير
به غير ذات و صفات خداى عزّ و جلّ * كمال اوست كه نقصان نيابد از تغيير
به چنگ حادثه تدبير او سپردارىست * كه فتنه را نتوان زد به تير يك سر تير
به سعى او نشود در زمانه تقصيرى * بجز صلوة مسافر كه مىشود تقصير
كلاه زنگلهء مهر بر سر صبح است * به عهد خواجه مگر آب كردهست به شير
كمان خواجه چو تير قضا خطا نشود * يقين كه تابع تدبير او بود تقدير
سخن شناسا ، دانا دلا ، زبان دانا * تويى كه نيست زبان را ز مدحت تو گزير
تو خود نظير خودى ، آفريدگار تو را * نيافريد شبيه و نيافريد نظير
چه پوشم از تو كه هرچند بيش مىكوشم * قباى مدح به بالاى قدر توست قصير
نبوده است پشيزى به چشم همّت تو * جهان و هرچه در او هست از قليل و كثير
سحاب را نتوان با كف تو نسبت كرد * كه گاهگاه بماند سحاب از تقطير
در اعتقاد تو من دانم و عقيدهء من * خدا ندارم اگر بيم دارم از تكفير
كمال ذات تو محتاج مدحت من نيست * كه كعبه را چه تجمّل فزون شود ز حصير
سخن به نزد جناب تو عرضه داشتنم * چنان بود كه . . . . . نزد تير دبير
چو كلك من رقم نظم مدحت تو كند * سزد كه دودهء جرش رسد به دود اثير
مرا عطاى تو روزى چو دايه مىپرورد * كه طفل خاطر من لب نشسته بود به شير