عالم پير از ظهورش شد جوان بار دگر * چون زليخاكش ميسّر شد پس از پيرى ، شباب
از خدا با صد دعا مىخواستندش عالمى * استجابت را قرين باشد دعاى مستجاب
دشمنش را سر فتادن بر كُله سبقت گرفت * بىخبر غافل كه نايد تاجدارى از حباب
پردهء دل خصم را صد پاره از شمشير اوست * عقل مىداند كه نشكيبد كتان با ماهتاب
خون گرفته خصم را پاى سياحت كوته است * كز لعاب ديدگان ماندهست چون خر در خلاب
روزگارش همچو نى انگشت كارى مىكند * او ز خجلت دست بر سر مانده مانند ذباب
پادشاهى بر تو عاشق چون نبوّت بر نبى * آفرينش بر تو واله ، چون نصير و بو تراب
مدّت ايّام اين دولت كه بادا مستدام * مدّتى باشد كه ايّامش نيايد در حساب
* * * تركيببند
اى خاك در تو افسر من * حكم تو چو چشم بر سر من
از من همه كينه در دل تو * چون جان مهر تو در بر من
پستم چون خاك و كينهء تو * پا ننهادهست از سر من
مىترسم دامنت بگيرد * آه از دل دردپرور من
آخر خوارى نتيجه بخشيد * از تو طلب مكرّر من
از سايهء خويش مىهراسد * شاهين ديده ، كبوتر من
بىطاقتى است طاقت دل * بىلنگرى است لنگر من
تا چند به دل فروخورم آه * زين پس من و صبر ، حاش اللّه